تبليغاتX
قطره ای از دریا
قطره ای از دریا
یه چیزی تو مایه های کشکول


(تقدیم به شهید کمیل صفری و مادر بزرگوارشان )

 

چند بیت از زبان مادر:

 

کجا رفتی کمیل من کجایی نور چشمانم

رهـــــا کردی مرا مادر بدون تو نمی مانم

اگرچه نیستی دیگر ولی انگار هستی تو

نگاهت می کنم گویا کنار من نشستی تو

صدایت می کنم گاهی کمیل من! بیا مادر

بیا بوســــــم سرو رویت بیا ای لاله ی پرپر

به قربان دوچشم تو فدای قــــــد و بالایت

نرفت از خاطرم هرگز نشاط کودکی هایت

دلت کرببلا می خواست می دانی که میدانم

حسینی گشتی آخر تو برایت روضه می خوانم

شفاعت کن مرا آنجا که هستی افتخار من

بکش آرام دستت را به قـــــلب بی قرار من

 

جواب آقا کمیل

حلالم کن تو ای مادر که زود از پیش تو رفتم

خدا داند که من اینجا همیشه یاد تو هستم

نه شیون کن نه زاری کن نه هرگز بی قراری کن

فقط صـــــــبر و تحمــــل کن مرا اینگونه یاری کن

مخور غصه کمیل تو شده همسایه ی زهــــرا

که مهمان حسین است او درون خانه ی زهرا

اگر سیدعلی بوده است آنجا رهبر و یارم

بُود یاری گَرم اینجا ابوالفضل علــــــــمدارم

من اینجا میهمان سفره ی سبز خدا هستم

نگو مادر نگو هرگز که من از تو جـــــدا هستم

 

خیلی ممنونم  از شاعره محترم سرکار خانم هور گرامی



ارسال در تاريخ سه شنبه دوم خرداد 1391 توسط شاهد
بسم الله الرحمن الرحيم

- ترجمه. بنام خداى بخشنده و رحم کننده در دنيا و بخشنده و رحم کننده در آخرت.


 شرح : بسمله جزء دعا نيست ولى در ابتداى هر امرى مستحب مؤکد است که بسم الله بگويند که در خبر (:روایت)است، کل أمر ذى بال لم يبدء فيه ببسم الله الرحمن الرحيم فه و ابتر، يعنى هر کار مهمى که ابتدا به کلمه بسم الله نشود آنکار ناتمام مانده و سر اين مطلب آن است که چون اين کلمه مبارکه را در ابتداء کارى بخوانيم از خدا استعانت خواسته ايم، پس به يارى خدا آن کار به انجام رسد، واگر ابتدا به اين کلمه نکنيم، چون به قدرت خود مغرور شده ايم، اراده ى خدائى به تمامى همراه نباشد وآن کار ناقص ماند


 و اين ذکر شريف مشتمل است بر سه نام از اسماء خدا،

اول الله که اسم ذات، ودر معنى جامع جميع صفات جمال وجلال مى باشد،

دوم رحمن که اين نام خاص خدا واز متعلق عام است، که تمام نعمتهاى دنيوى از حسى ومعنوى به برکت اين نام شريف به مؤمن وکافر ومخلوقات ديگر مى رسد،

سوم رحيم که در معنى عام است که بر غير خدا هم اطلاق مى شود، واز متعلق خاص است که در آخرت به برکت آن بخشايش ونعمتهاى خدائى فقط به مؤمنين نائل مى شود.

- الحمد لله رب العالمين - وصلى الله على سيدنا محمد نبيه وآله وسلم تسليما -

اعراب- الحمد لله. مبتدا وخبر. واللام للاختصاص ومتعلق بالفعل او اسم الفاعل المقدر من افعال العموم - فالظرف مستقر،

وقوله - رب العالمين، صفه للتوضيح والمدح. لان اسم الله علم للذات المستور من القلوب والابصار. ولم يکن سبيل الى معرفة کنه ذاته فيوصف برب العالمين الذى يمکن معرفته بهذه الصفة فى الجمله. فان جميع العوالم واهلها مربوبة تحت ربوبيته.

وقوله وصلى الله الح جملة - فعلية بمعنى الدعاء

وقوله وسلم ايضا جملة فعلية معطوفة على الفعلية قبلها،

ترجمه - حمد وستايش خداوندى را سزاست که پروردگار ومربى جهانيان است، واز خداوند درود بر پيغمبر ومهتر دين ما: محمد بن عبد الله صلى الله عليه وآله وسلم وبر خانواده او، وسلام خدا نيز بر ايشان باد.

سر آنکه، صلوات را با سلام مقرون نموده است، شايد براى آن است که مشتمل بر هر دو نوع تحيت مأثوره، يعنى طلب رحمت وسلامتى با هم باشد، ودر آيه ى شريفه هم امر به هر دو فرموده است، تا آنکه تحيت تمامتر باشد، و آن در سوره احزاب آيه 56 است، (ان الله وملائکته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه وسلموا تسليما).

 يعنى به درستى که خداوند وفرشتگان درود مى فرستد بر پيغمبر صلى الله عليه واله وسلم،اى مومنين شما نيز صلوات وسلام ب راو بفرستيد سلام فرستادنى

ودر زيارت جامعه کبيره است، وجعل صلواتنا عليکم وما خصنا به من ولايتکم، طيبا لخلقنا، وطهارة لانفسنا وتزکية لنا و کفارة لذنوبنا، يعنى گردانيد خدا صلوات ما را بر شما، ومخصوص کرد ما را به مقاماتى از ولايت ودوستى شما به علت آنکه خلقت ما پاکيزه ونفوس ما پاک شود وما را از ملکات رذيله تزکيه نمايد وکفاره گناهان ما باشد.

 از اين عبارات معلوم مى شود که صلوات وولايت اهل بيت موجب اين چهار اثر مى باشد.




ارسال در تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 توسط شاهد

دلم زهجر شهيدان چرا نمي لرزد

براي دوري ياران چرا نمي لرزد

دلي که سنگ شده از قساوت بي حد

دمي بياد شهيدان چرا نمي لرزد

آخرین عکس از روزهای آخرین آقا کمیل

از شهدای غیور عزّت و امنیت که عاقلانه و عاشقانه شهادت و مرگ در راه خدا را برگزیدند



ارسال در تاريخ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 توسط شاهد

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله الخافض الرافع، الضارّ النافع، الجواد الواسع، وصلّى الله على رسوله ومصطفاه سيّدنا محمّد النبي الشافع، وعلى آله، وخُلّص صحبه، وخيار شيعته وحزبه، وسلّم تسليماً كثيراً.

أمّا بعد:

فإنّ كثيراً ممّن أعمى الله بصائرهم، وختم على قلوبهم، فلا يكادون يفقهون حديثاً، ما زالوا مذ وقوع الفتنة، وحدوث المحنة في هذه الاَُمّة، بعد لحوق نبيّها صلى الله عليه وآله وسلم بالرفيق الاَعلى، يتربّصون بأهل الحقّ الدوائر (عليهم دائرة السَّوء وغضب الله عليهم ولعنهم وأعدّ لهم جهنّم وساءت مصيراً)[1] ويلتمسون لهم الزلاّت والعثرات في كلّ مضمار، وحيثما ظنّوا أنّه من تلك الموارد أقدموا ـ بزعمهم ـ على كشف العَوار،وإشهار العار والبَوار.

وقد سرى بغيهم وإرجافهم بأهل الاِيمان إلى علم العربيّة، الذي تنزّه منهله عن تلك النعرات المذهبيّة، وصفا مورده من كدر التناحرات والتشاجرات الطائفيّة.

فمّما أنكروه على شيعة آل الرسول صلى الله عليه وآله وسلم وجعلوه آية التباين بين مذهب الشيعة ومذهب أهل السُنّة والجماعة، قولهم ـ في التصلية على النبيّ عليه وآله الصلاة والسلام ـ: «صلّى الله عليه وآله وسلّم» بعطف الظاهر على الضمير المخفوض من دون إعادة الخافض.

وزعموا أنّ الشيعة تعمّدوا ذلك واستندوا إلى حديث وضعوه، وهـو ما عزوه إلى النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم أنّه قال: لا تفصلوا بيني وبين آلي بعلى ـ كما قاله الشيخ ياسين بن زين الدين العليمي الحمصي في حاشية «التصريح» [2] للاَزهري ـ.

وقد سبقه إلى ذلك بعض المرجفين من المخالفين[3]، وقانا الله من شرورهم، وردّ كيدهم إلى نحورهم، آمين.

قال العلاّمة الشريف الجزائري رحمه الله في حاشيته على «الفوائد الضيائية»: قال الفاضل المحشّي: منع الشيعة إدخال «على» على الآل عند التصلية، ونقلوا في ذلك حديثاً، والتزم أهل السُنّة ذكرها ردّاً عليهم، فإنّها موجودة في الاَحاديث الصحيحة، والظاهر أنّ ما نقلوه يكون موضوعاً. انتهى.

وتعقّبه الجزائري رحمه الله بقوله: أمّا الحديث الذي أشار إليه هو قولـه: «من فصل بيني وبين آلي بعلى فقد جفاني» وأمّا نسبته إلى الشيعة، فإنْ أراد به الاِمامية، فهو كذبٌ عليهم، لعدم وروده في أخبارهم، وورد عن أئمّتهم عليهم السلام الفصل بـ «على» وإنْ أراد غيرهم من الفرق فالحال على ما قال، لاَنّا روينا بطريقنا إلى شيخنا البهائي أنّه رآه في كتب الاِسماعيليّة. انتهى.

وقال الشيخ العلاّمة أبو طالب رحمه الله في حاشيته على «البهجة المرضيّة» ـ عند قول الشارح جلال الدين السيوطي: (و) على (آله) أي أقاربه المؤمنين... إلى آخره ـ ما لفظه: تقدير لفظ (على) على الآل للردّ على الخاصّة، فإنّ هذا من دأب العامّة رغماً لاَنف الخاصّة، زعماً منهم استقباح ذلك عند الخاصّة لحديث مشهور معتبر عندهم ـ بزعم العامّة ـ وهو ما أُسند إلى النبيّ صلى الله عليه وآله وسلم : «مَن فصل بيني وبين آلي بعلى لم ينل شفاعتي».

قال رحمه الله: ولم يعلموا أنّ هذا الحديث مصنوع عند الخاصّة، ودخول )على) على الآل كثير في الاَدعية المرويّة عن أئمتنا عليهم السلام . انتهى.


 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه ششم بهمن 1390 توسط شاهد


باز دلم آمده در پیچ و تاب

 انقلب ینقلب انقلاب

همچو گیاه لب آب روان

 اضطرب یضطرب اضطراب

 آتش عشق است که در اصل و فرع

 التهب یلتهب التهاب

نور خداییست که در شرق و غرب

 انشعب ینشعب انشعاب

آب حیاتست که در جزء و کل

 انسحب ینسحب انسحاب

شک که دل موهبت عشق را

 اتهب یتهب اتهاب

از سر شوق است که اشک بصر

 انحلب ینحلب انحلاب

صنع نگارم بنگر بى حجاب

 احتجب یحتجب احتجاب

سر قدر از دل بى قدر دون

 اغترب یغترب اغتراب

 آمُلیا موعد پیک اجل

 اقترب یقترب اقتراب



ارسال در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 توسط شاهد


گزيده تفسير 

ستايش هر ستايشگرى، در برابر هر كمال و جمالى، در حقيقت حمد خداست و جز او هيچ كس سزاوار ستايش نيست. خداى سبحان ربّ هر عالم است و آن را به سوى كمال مناسبش سوق مى دهد و عالم چيزى است كه به وسيله آن عِلم حاصل شود( ما يُعلَمُ به ) و چون در جهان هستى هر موجودى نشانه خداوند است، پس هر موجودى در حد خود يك عالم است و با ربوبيت خداى سبحان به سوى كمال خود پيش مى رود. اين كريمه جامعترين تعبير از حمد خداست و با تبيين الوهيت و ربوبيت انحصارى خداوند، مفيد اختصاص حمد به اوست ؛ خدايى كه همه كمالات را دارد (الله) و پروراننده همه چيز است (ربّ العالمين)، شايسته ستايش است و چون ستايش در برابر بخشش كمال و جمال است و اين نيز در انحصار خداست، پس حمد ويژه اوست و خداوند، يگانه محمود است.

خداى سبحان نه تنها يگانه محمود، كه يگانه حامد نيز هست ؛ زيرا حمد حقيقى بدون شناخت ولى نعمت و همه كمالات و نعمتهاى او ميسور نيست و غير خدا چنين شناختى ندارد.

تفسير 

حمد: در مقابل قدح و ذم، و به معناى ستايش در برابر كمال و كار اختيارى (1) زيباست ؛ خواه اثر آن كمال به غير نيز برسد يا نه و در صورت وصول به غير، خواه دريافت كننده همان شخص حامد باشد يا غير او و چه از صاحب انديشه باشد يا از غير ذوى العقول.

حمد خداى سبحان نيز در برابر اسماى حسناى جمالى يا جلالى اوست ؛ خواه اين اسماء كمالاتى كه اثر آن به غير نيز مى رسد، همانند خالقيت و رازقيت يا به غير نمى رسد، مانند تجرد از ماده و ماهيت و چه به لحاظ كلمات تكوينى او: الحمد لله الذى خلق السموات و الارض(2) و چه به لحاظ كلمات تدوينى اش: الحمد لله الذى أنزل على عبده الكتاب (3)

الفاظ حمد، مدح ، ثناء و شكر گرچه از نظر معنا به هم نزديك است، ولى مرادف نيست و تفاوت دقيقى با يكديگر دارد؛ چنانكه در زبان فارسى نيز واژه سپاس كه معادل شكر است با واژه ستايش ‍ كه معادل حمد است، فرق ظريفى دارد؛ گرچه مرادف پنداشته مى شود.

فرق مدح و حمد

مشهور اين است كه حمد و مدح همتا و همانند است، همان گونه كه دو واژه مقابل اينها، قدح و هجو نيز همتا و همانند است، (4) ولى اين دو واژه كه دو ريشه متفاوت دارد، داراى دو معناى مختلف است و از اين رو از نظر كاربرد و موارد استعمال نيز يكسان نيست ؛ حمد تنها در برابر صاحب كمالى است كه داراى عقل و انديشه باشد، ولى مدح (قول حاكى از عظمت حال ممدوح ) كه در مقابل ذم است، درباره غير عاقل نيز به كار مى رود؛ مثلا، درباره گوهرى زيبا و ارزشمند مى توان گفت ممدوح است، ولى نمى توان گفت محمود استيُقال مدحت اللؤلؤ علي صفائه ولا يقال حمدته علي صفائه (5)

تفاوت ديگر حمد و مدح آن است كه حمد تنها در برابر كارهاى اختيارى است، اما مدح درباره امور خارج از اختيار نيز به كار مى رود؛ مثلا بلندى قامت و زيبايى چهره در انسان با اين كه اختيارى نيست قابل مدح است، ولى قابل حمد نيست، بر خلاف انفاق و علم آموزى او كه هم ممدوح است و هم محمود. پس هر حمدى مدح است،اما چنين نيست كه هر مدحى حمد باشد. (6)

فرق مدح و شکر

شكر كه در مقابل كفران است به معناى سپاس در برابر كارى است كه اثر آن به غير برسد و دريافت كننده اثر نيز همان شخص شاكر باشد و به عبارتى ديگر: شكر، سپاس بر نعمتى است كه از منعم به شاكر مى رسد، نه بر كمالاتى كه اثرش به ديگران نمى رسد يا به غير شاكر مى رسد. بنابراين در شكر، هم وصول اثر به غير نقش دارد و هم اتحاد متنعم و شاكر؛ در صورتى كه هيچ يك از اين دو قيد در حمد مطرح نيست و از اين رو شكر از دو جهت اخصّ از حمد است و هر شكرى حمد است، ولى چنين نيست كه هر حمدى شكر باشد.

آنچه در فرق ميان حمد و شكر گفته شد، ويژگيهايى است كه اهل لغت براى فرق گذارى ميان اين دو واژه گفته اند؛ اما با عنايت به كاربردهاى قرآنى واژه شكر بايد گفت: وصول اثر نعمت و كمال به غير، مقوّم شكر نيست و گرنه اطلاق شكر بر خداى سبحان مجاز خواهد بود.(ادامه بحث به تفسیر تسنیم مراجعه شود ذیل همین ایه)

 (1)مراد از كمال اختيارى كمالى است كه فاعل به اختيار خود تحصيل كرده باشد؛ مانند علم، نه آنچه به اضطرار وى براى او حاصل است ؛ مانند كمالى كه از راه وراثت به او منتقل شده است.

(2) سوره انعام، آيه 1.

(3) سوره كهف، آيه 1

(4) كشاف، ج 1، ص 8

(5)الميزان، ج 1، ص 19

(6) تفسير كبير، ج 1، ص 223



ارسال در تاريخ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 توسط شاهد
 


بحث درباره متعلّق باء در بسم الله مبتنى است بر آنچه معروف بين مفسّران است كه لفظ باء حرف جر است و مجموع جار و مجرور كلمه است، نه كلام و اما اگر لفظ باء حرف جر نباشد و مجموع (بسم الله الرحمن الرحيم)، يا خصوص (بسم الله) عنوان و سرفصل شروع كارى مانند گفتار، نوشتار و كارهاى ديگر قرار گيرد و از سنخ كلمات تجزيه و تركيب پذير وابسته به قبل يا بعد (محذوف يا مذكور) نباشد، در اين صورت بحث از تعيين حرف جر روا نيست ؛ چنانكه برخى درباره عنوانهاى بعضى از سور مانند الحاقة و القارعة همين احتمال را داده اند. البته چنين احتمالى نه سند عقلى دارد و نه پشتوانه نقلى، بلكه صرف احتمال است.

همچنين اگر لفظ باء در بسم الله و نيز ساير حروف اين كلمه هر كدام رمز خاص و خلاصه اى از اسم مخصوص الهى باشد، نظير آنچه درباره برخى حروف مقطعه وارد شده، باز هم بحث مزبور بى ثمر است ؛ زيرا لفظ باء در اين حال جزئى از اجزاى اسم خاص الهى است و نيازى به تعلق به غير ندارد؛ چون حرف جز نيست تا در مورد متعلق آن گفتگو شود؛ ليكن اين احتمال نيز مبرهن نيست.

آنچه به نظر مى رسد همان مبناى مشهور بين اهل تفسير است كه لفظ باء حرف جر است و متعلق مى طلبد. گرچه بحث درباره تعيين متعلّق آن نسبت به ساير معارف قرآنى اهميت ويژه اى ندارد. از اين رو صدرالمتألهين (قدس سره ) تحقيق درباره مطالبى از قبيل: تعيين متعلق باء، تقدم يا تأخر متعلق محذوف، معناى تعلّق اسم به قرائت در (اقرء باسم ربك ) سر مكسور شدن لفظ باء، با اين كه حرفهاى بسيط مانند كاف تشبيه، لازم ابتداء، واو عطف و فاء عطف مبنى بر فتح است، و ساير مباحث اين سطح را به تفاسير مشهور به ويژه كشاف زمخشرى ارجاع كرد و خود به تحقيق آن نپرداخت (1)، ليكن براى تفسير دارج و رايج توجه اجمالى به آن سودمند است. از اين رو استاد علامه طباطبايى با عبارت كوتاهى چونان مفسران گزيده گوى ديگر، از تعيين متعلق و اشاره به آن دريغ نكرده است. (2)

لازم است توجه شود كه چون خداوند سبحان به مقتضاى (هو الأوّل ) آغاز هر كار و هر شأن است، اگر كارى بدون توجه به او آغاز شود منقطع الاوّل است ؛ چنانكه اگر كار و شأنى بدون قصد قرب به او كه (هو الآخر ) است، انجام شود منقطع الآخر و ابتر خواهد بود. از اين رو لازم است كه هر كارى به نام خدا آغاز شود. قهراً چنين كارى بى رجحان نيست ؛ زيرا كار مرجوح كه خدا از آن ناراضى است هرگز به خداوند نسبت ندارد.

معناى ابتداى كار به نام خدا اين نيست كه خصوص لفظ (بسم الله ) در آغاز آن مورد عنايت قرار گيرد، بلكه هر چه مايه تذكر الهى است، هر چند كلمه ويژه (بسم الله) نباشد كافى است. بر اين اساس، برخى از ادعيه بدون كلمه (بسم الله ) و با تحميد، تسبيح يا تكبير آغاز مى شود كه در همه موارد مزبور توجه به اسمى از اسماى حسنا و صفتى از اوصاف علياى الهى است ؛ چنانكه در امتثال دستور خداوند درباره حليت و طهارت مذبوح يا منحور و اشتراط آن به تسميه، در آيه فكلوا مما ذكر اسم الله عليه ان كنتم بآياته مؤمنين (3)و ولا تأكلوا مما لم يُذْكَر اسم الله عليه وإنّه لفسقٌ (4) نقل شده است: شخصى هنگام ذبح، تسبيح يا تكبير يا تهليل يا تحميد خدا كرده است (كافى است يا نه ؟ ) امام (عليه السلام ) فرمود: نام خداوند در همه اين كلمات آمده است و چنين سر بريدنى صحيح و آن مذبوح يا منحور حلال است: سئلته عن رجل ذبح فسبّح او كبّر او هلّل او حمّد الله قال: هذا كلّه من أسماء الله، لا بأس به (5)

گاهى اسم معنا با فعل معيّن همراه با لفظ باء كه حرف جر است ذكر مى شود؛ مانند (بحول الله و قوته اقوم و اقعد) و (اقرء باسم ربك الذى خلق ) در اين گونه موارد ابهامى در تعيين متعلق باء نيست و گاهى كار معينى به نام خدا شروع مى شود كه به مثابه قرينه معيّنه مى تواند تعيين كننده متعلّق حرف جر باشد؛ مانند آن كه كسى بخواهد سوره اى تلاوت كند يا از جايى برخيزد يا به جايى بنشيند(6) و نظير آن كه ذابح يا ناحر در هنگام ذبح گوسفند يا نحر شتر مى گويد: بسم الله...؛ يعنى به نام خداوند قربانى مى كنم و به نام او حيوان را سر مى برم و نيز مانند شروع مؤلّف يا مدرّس يا صاحب صنعت معيّن كه در اين گونه موارد احتمال تعيّن متعلّق حرف جر كاملا بجاست ؛ گرچه احتمال تعلق آن به متعلق عام كه در موارد عمومى متحمل است، نظير ابتداء و استعانت نيز معقول خواهد بود.

البته ممكن است متعلق اسم باشد تا جمله، اسميه شود و ممكن است فعل باشد تا جمله، فعليه گردد؛ مانند ابتدائى (ابتدائى ثابت كه ظرف مستقر باشد، نه لغو) بسم الله... و ابتداءت بسم الله...؛ زيرا حرف جر نيازمند به متعلق است تا از نقص برهد و به تماميت برسد و اين نتيجه گاهى با اسم معنا حاصل مى شود؛ مانند:ابتدائى و زمانى با فعل حاصل مى گردد؛ مانند: ابتداءت. بحث درباره تعيين متعلّق از آن جهت است كه حرف جر نيازمند به آن است و از اين لحاظ تفاوت بين اقسام مجرور نيست ؛ يعنى اگر گفته مى شد: بالله و كلمه اسم ذكر نمى شد نيز تعيين متعلق قابل طرح بود.

اما اين كه چرا به جاى بالله عنوان بسم الله انتخاب شد؟ وجوهى ذكر شده است ؛ مانند:

1 براى تبرّك به اسم.

 2 براى فرق بين شروع در كار مثلا و بين سوگند؛ زيرا قسم به الله حاصل مى شود، نه بسم الله.

 3 چون اسم عين مسماست، تفاوتى بين الله و بين بسم الله، وجود ندارد.

**************

محى الدين عربى متعلق حرف جر را در هر سوره اى كه آغاز آن حمد است فعلى از ماده حمد مى داند؛ مانند: حمدته يا احمده . (7) مولى عبدالرزاق كاشانى نيز متعلق آن را ابدء و اقرء مى داند. البته وى مراد از اسم را صورت نوعى انسان كامل جامع رحمت رحمانى و رحيمى مى داند كه مظهر ذات الهى و اسم اعظم است. (8)

در برخى از نصوص، چنين وارد شده است:معنى قول القائل بسم الله، اى اَسِمُ نفسى بسمةٍ من سماتِ الله عزّ و جلّ و هى العبادة (9) بنابراين، متعلق محذوف حرف جر مشتق از ماده اسم است و گوينده يا نويسنده درصدد آن است كه خود را به نشانه بندگى خداوند موسوم سازد. برخى مفسران گفته اند: در اين خبر تنبيهى است بر اين كه شايسته است گوينده (بسم الله...) در حين اين گفتار كوشا باشد تا نمونه اى از اوصاف الهى را در خود ايجاد كند. (10)

به هر تقدير، اگر متعلق باء از ماده قرائت يا هر ماده مناسب ديگر باشد، چون اسم داراى مراتب است، قرائت يا كار مناسب ديگر نيز داراى درجات خواهد بود و گوينده (بسم الله ) با هر درجه اى كه شروع كند مطابق همان مرتبه، كار خود را ادامه مى دهد؛ چنانكه وارد شده: اقرء و ارق (11)؛ بخوان و بالا برو.

نكته شايان توجه اين كه، قرآن كريم از آن جهت كه كلام خداوند است و متكلم آن(یعنی خدا) با ايجاد اين حروف و كلمات، كتاب تدويني را فراهم ساخت، صبغهٴ تعليم دارد و از آن جهت كه بندگان خدا آن را تلاوت مي‏كنند و معاني آن را فرا مي‏گيرند و با عمل به محتواي آن تزكيه مي‏شوند، صبغهٴ تعلّم دارد. بر اين اساس، هنگامي كه خداوند مي‏فرمايد: ﴿بسم الله﴾ نبايد متعلّق آن را استعانت و مانند آن دانست يا معناي حرف جر را استعانت توهّم كرد؛ اما هنگامي كه بندگان خدا آن را تلفظ مي‏كنند متعلّق آن مي‏تواند مادّه استعانت و نظير آن باشد؛ چنانكه معناي حرف جر نيز مي‏تواند استعانت باشد. البته اين مطلب به معناي جمع دو استعانت(فعل مقدر از ماده استعانت باشد و حرف جرّ هم به معنای استعانت) نيست؛ زيرا حتماً بايد از جمع آن دو پرهيز كرد.

...........

1- تفسير القرآن الكريم، ج 1، ص 29 30

2- الميزان، ج 1، ص 15

 3- سوره انعام، آيه 118

4- سوره انعام، آيه 121

5- وسائل الشيعه، ج 16، ص 327

6- تفسير طبري، ج 1، ص 78

7- ايجاز البيان فى الترجمة عن القرآن، چاپ شده در حاشيه تفسير و اشارات ابن عربى، ج 1، ص ‍ 21

8- تأويلات كاشانى، ج 1، ص 7

9- نورالثقلين، ج 1، ص 11

10- بيان السعاده، ج 1، ص 25.

11- بحار، ج 8، ص  133

..............................

اعراب_ بسم: جار و مجرور...الله: مضاف الیه...رحمن: صفت اول رحیم:صفت دوم

جار و مجرور متعلق به عامل مقدر ...جمله بسم الله.....جمله ابتدائیه..محلّی از اعراب ندارد



ارسال در تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 توسط شاهد

الرحمن و الرحيم: دو صفت از صفات علياى خداى سبحان است كه از رحمت مشتق شده است. رحمان صيغه مبالغه است و بر كثرت دلالت مى كند و رحيم صفت مشبهه است و ثبات و بقا را افاده مى كند.

فرهنگهاى لغت براى رحمت معانى فراوانى مانند: رقت، رأفت، لطف، رفق، عطوفت، حب، شفقت و دلسوزى ذكر كرده اند؛ در حالى كه اولا اينها مراحل پيشين رحمت است، نه خود آن ؛ زيرا با مشاهده صحنه هاى رقت آور، ابتدا در قلب انسان رقت، لطف، عطوفت، دلسوزى، محبت، شفقت و رأفت و سپس رحمت پديد مى آيد. ثانيا: آنچه گفته شد، ويژگى مصداقى از مصاديق رحمت است كه در آدمى حادث مى گردد، اما رحمتى كه به ذات اقدس خداوند اسناد داده مى شود، منزه از هر گونه انفعال و تأثّر است ؛ چنانكه اميرالمؤمنين (عليه السلام ) مى فرمايد: خداوند رحيمى است كه به رقت موصوف نمى شود:رحيم لا يوصف بالرقة(1). بنابراين، معناى جامع رحمت، همان اعطا و افاضه براى رفع حاجت نيازمندان است و به اين معنا به خداى سبحان نيز اسناد داده مى شود: الرحمةُ من الله، انعامٌ و إفضالٌ(2)

دو واژه رحمان و رحيم كه در ماده مشترك است، بر اثر تفاوت در هيئت و ساختار لفظى، داراى دو معناى مختلف است: رحمان بر وزن فعلان و براى مبالغه است و وزن فعلان بر فراوانى و سرشار بودن دلالت دارد؛ مانند: غضبان كه به معناى سرشار از خشم است. پس رحمان مبداء سرشار از رحمت است و رحمت رحمانيه ذات اقدس الهى همان رحمت فراگير و مطلقى است كه همه ممكنات را فرا گرفته، بر مؤمن و كافر افاضه مى شود.

اين رحمت فراگير همان فيض منبسط و نور فراگير وجود است كه هر موجودى را روشن كرده است: قل من كان فى الضلالة فليمدد له الرحمن مدا(3) و اما رحيم بر وزن فعيل و صفت مشبهه است كه بر ثبات و بقا دلالت دارد و به تناسب هيئت خاص آن به معناى مبدئى است كه رحمتى ثابت و راسخ دارد كه از گسترش كمّى به ميزان رحمت رحمانيه برخوردار نيست و اين همان رحمت خاصى است كه تنها بر مؤ منان و نيكوكاران افاضه مى شود: (... و كان بالمؤ منين رحيما)(4)

كلمه رحمن همانند اله ، بدون الف و لام بر غير خداى سبحان نيز قابل اطلاق است ؛ اما با الف و لام، جز بر ذات اقدس خداوند اطلاق نمى شود(5)

1_ نهج البلاغه، خطبه 179، بند3.

2 _ مفردات راغب، «رحم».

3 _  سورهٴ مريم، آيهٴ 75.

4_ سورهٴ احزاب، آيهٴ 43.

5_ التحقيق، ج4، ص91؛ مفردات راغب، «رحم»؛ الميزان، ج1، ص18




ارسال در تاريخ دوشنبه هفتم شهریور 1390 توسط شاهد


الله: برترين نام از نامهاى ذات مقدسى است كه هستى صرف و جامع و مبداء همه كمالات وجودى و منزه از هر نقصى است و چون آن ذات اقدس ‍ جامع همه اسماى حسنى و صفات نيكوست، گفته مى شود: الله اسم ذاتى است كه جامع همه كمالات است و گرنه اشتمال بر كمالات در معناى اين كلمه مأخوذ نيست.

اين نام مبارك كه از آن به لفظ جلاله ياد مى شود و 2698 بار در قرآن كريم به كار رفته است،

 در اصل اله بوده و همزه آن بر اثر كثرت استعمال حذف شده است و با پيوستن الف و لام به آن به صورت الله در آمده است. اله به معناى مألوه است و مألوه به معناى معبود است يا متحيّر فيه (ذاتى كه همه عقلها و دلها درباره او متحير و سرگردانند )، يا مفهومى جامع بين اين دو.

در زبان عرب و فرهنگ وحى، اله بر هر معبودى كه عابدان در پيشگاهش خضوع كنند، اطلاق مى شود؛ حق باشد يا باطل: ( لا تتّخذوا الهين اثنين) (1)، أرأيت من اتخذ الهه هواه ، (2) أأنت فعلت هذا بالهتنا (3).

اما الله بر اثر كثرت استعمال، علم (اسم خاص ) ذات مقدس خداوند است كه جامع همه صفات جلالى و جمالى است و جز بر او اطلاق نمى شود: هو الله الخالق البارى المصور له الاءسماء الحسنى (4) و از اين رو لفظ جلاله (الله ) موصوف همه اسماى حسناى خداوند از جمله الرحمن و الرحيم قرار مى گيرد، ولى خود، صفت هيچ اسمى واقع نمى شود و بر اين اساس، گفته مى شود: الله اسم ذات و ديگر اسمهاى خداوند نامهاى صفات اوست

ادامه دارد....

(1)سوره نحل، آيه51

(2) سوره فرقان، آيه 43

(3)سوره انبياء، آيه 62         

(4)سوره حشر، آيه 24 



ارسال در تاريخ جمعه چهارم شهریور 1390 توسط شاهد


بسم الله الرحمن الرحيم

گزيده تفسير 

الله برترين نام خدايى است كه داراى همه كمالات وجودى است و الرحمن و الرحيم از صفات اوست كه نشانه رحمت آن هستى بى پايان است ؛با اين فرق كه رحمان بر كثرت رحمت دلالت مى كند و رحيم بر ثبات و دوام آن. پس رحمان خدايى است كه رحمت فراگيرش همه چيز و همه كس را شامل مى شود (مؤ من، كافر، دنيا و آخرت ) و چنين رحمتى در برابر غضب نيست، بلكه غضب نيز از مصاديق آن است و اما رحيم خدايى است كه رحمتى ويژه براى مؤ منان دارد و اين رحمت در برابر غضب اوست. خداى سبحان، قرآن و نيز سوره را با نام خود مى گشايد و بدين گونه، ادب شروع كار با نام خدا را به انسانها مى آموزد.

مفردات:

ب: لفظ باء حرف جر است و مجموع جار و مجرور (بسم ) كلمه است، نه كلام و از اين رو مفيد معناى تام نيست، مگر با عنايت به متعلّق آن كه در تعيين متعلق، سخن خواهیم گفت.

اسم: لفظى است كه حاكى از مسماى خود باشد.

اين كلمه يا از سمة به معناى نشانه، اشتقاق يافته است، چنانكه كوفيان برآنند و يا از سمو به معناى بلندى مشتق است، چنانكه بصريان بر آن باورند؛ همچنين محتمل است مشتق از چيزى نبوده، وضع مختص به خود داشته باشد.

البته اثبات اين محتمل، همانند اثبات قول كوفيان دشوار است ؛ زيرا همان طور كه راغب و برخى مفسران* ديگر گفته اند، براى تشخيص مبداء اشتقاق مى توان به تحولهاى صرفى آن كلمه مراجعه كرد و ريشه اشتقاقى آن را به دست آورد و چون در جمع، تصغير و نسبت، هر كلمه اى به مبداء اصلى خود بر مى گردد، مى توان استشهاد كرد كه كلمه اسم از سمو مشتق است، نه از وسم ؛ زيرا جمع آن اسماء است، نه أوسام و تصغير آن سُمَىٌّ است، نه وُسَيمٌ .

مؤ لف أقرب الموارد، پس از بيان معناى اسم، دو قول ياد شده را بازگو مى كند و هيچ يك را ترجيح نمى دهد، ليكن كلمه اسم را در باب سمو مى آورد و همين وضع، احتمال تأييد قول بصريان را در بردارد. به هر تقدير، اسم در عرف و لغت به معناى لفظ دال بر شخص يا شى ء است و در اين جا اسم در مقابل فعل يا حرف نيست..

ادامه دارد....

-----------------------------------------------

*مفردات راغب ؛ تفسير كبير؛ الجامع لأحكام القرآن ؛ منهج الصادقين



ارسال در تاريخ پنجشنبه سوم شهریور 1390 توسط شاهد

پیج رنک

دانلود آهنگ